کفرست اما می کنم این ادعا را
تسخیر کردی در دلم جای
خدا را
یک لحظه در من خیره شو
بهتر ببینی
آیینه قادر نیست توصیف
شما را
اهرام سر خم می کند،
آیینه سهلست
وقتی ببیند اینچنین قدی
رسا را
طراحی چشم تو نقش بیستون
را
از روی برد وهیبتت
آپادانا را
اسکندر از بدو تولد در
پی ات بود
با این بهانه زیر و رو
کرد آسیا را
عقل ودلم دو تاج و تخت
ضد هم بود
با یک اشاره فتح کردی هر
دو تا را
من معتقد هستم که باید
جای خورشید
می چید گرداگرد تو سیار
ها را
بد جور دلتنگ خودش شد ،
آفریدت!!
از اینکه او محرم ندید
آیینه ها را
حتی شکایت هم نکرد از
اینکه می دید
تدبیر هر چیزی به جز خود
کرده ها را
یک قافیه تکرار کردن مزه
دارد
ماندم چه بنویسم !(خدا )
را یا ( شما ) را؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 1:30  توسط هم قبیله
|
آن زمان می شوی از حال من آگه صیاد
که ببینی تو به کنج قفسم مشت پری
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 6:38  توسط هم قبیله
|
چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم
ای وای اگر به شکوه شود اشنا لبم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 3:54  توسط هم قبیله
|
در شعر سعدي معشوق صفات مردانه دارد در زيبايي مانند رضوان نگهبان بهشت است حسن يوسفي دارد نفسش عيسوي و صاحب يد بيضاست مانند خضر آب حيات مي بخشد داراي حلق داودي است همچون خليل بازار بتان زيباروي را مي شکند سليمان زمان و خسرو خوبان است. در ادب شرق تشبيه معشوق به مردان اسطوره که انبياء گل سر سبد آنانند از بدو پيدايش غزل مذکر رواج داشته است ابونواس پيشواي همجنسگرايان تمدن اسلامي يکي از اولين شعرايي است که بدان پرداخته
مرحبا من سمي اللـ
ـه و ادني مکانه تقريبا
و شبيه الذي تلبث في السجـ
ن سنيناً و کان براً نجيبا
نمونه اشعار سعدي را ذکر مي کنيم
ملامتگوي بي حاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون يوسف جمال از پرده بنمايي
دوست بدنيا و آخرت نتوانداد
صحبت يوسف به از دراهم معدود
يوسف شنيده اي که گرفتار چاه ماند
اين يوسفي است بر زنخ آورده چاه را
دگر بر وي بتم ديده بر نمي باشد
خليل من همه بتهاي آذري بشکست
سحر سخنم در همه آفاق برفته است
ليکن چه زند بايد بيضا که تو داري
فتنه سامريش در دهن شورانگيز
نفس عيسويش در لب شکر خا بود
مي حلال است کسي را که بود خانه بهشت
خاصه از دست حريفي که برضوان ماند
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر
از من اي خسرو خوبان تو نظر باز مگير
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:35  توسط هم قبیله
|
|
هم از خبث نوعی در آن درج کرد
|
|
که ناچار فریاد خیزد ز درد |
ماه قبل در نشریه ی چراغ مصاحبه ای داشتم که به سخنان خانم افسانه نجم آبادی، در کتاب تحقیقی زنان سبيلو و مردان بي ريش اعتراض کردم مثل اینکه ایشان به جای نقد خردمندانه نسبت به سازمان همجنسگرایان ایرانی موضع مغرضانه گرفتند همجنسگرایان به اندازه کافی مشکل دارند و نیاز به دامن زدن و اظهارات این و آن نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:24  توسط هم قبیله
|
امروز این ترانه قدیمی را هفت ساعت گوش دادم
اثر یوسف عمر
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:2  توسط هم قبیله
|
ماني شيرازي یکی از شعرای عاشق پیشه از شاه اسمعيل صفوي كه جوان زيبارويي بود در خلوت خواسته بود که ساق پا و بالاتر آن را بدو بنماید تا بر آن بوسه زند و همين كار باعث شد كه به سعايت امير نجم الدين زرگر كشته شود این شعر از اوست
حدیث درد من، گر کس نگفت، افسانه ای کمتر
وگر من هم نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر
اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد
وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر
از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر
چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد
که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر
مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو
برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:57  توسط هم قبیله
|
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:45  توسط هم قبیله
|
لي حبيب ساكن في السالميه
یا حمد یا خوی بلغهم سلامی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:32  توسط هم قبیله
|