تبليغاتX
فریج بوصویلح

فریج بوصویلح

سوالف بطالیه

حبسیه

هر صبح پای صبر به دامن درآورم

 

 

پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم

از عکس خون قرابه‌ی پر می‌شود فلک

 

چون جرعه ریز دیده به دامن درآورم

هر دم هزار بچه‌ی خونبن کنم له خاک

 

چون لعبتان دیده به زادن درآورم

از زعفران چهره مگر نشره‌ای کنم

 

کبستنی به بخت سترون درآورم

دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشید

 

داند که سر به خط بلا من درآورم

چون آه آتشین زنم از جان آهنین

 

سیماب وش گداز به آهن درآورم

غم در جگر زد آتش برزین مرا و من

 

از آب دیده دجله به برزن درآورم

غم بیخ عمر می‌برد و من به برگ آنک

 

دستی به شاخ لهو به صد فن درآورم

طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنک

 

دامن چو پیرزن به نهنبن درآورم

شد روز عمر ز آن سوی پیشین و روی نیست

 

کاین روز رفته باز به روزن درآورم

با من فلک به کین سیاوش و من ز عجز

 

اسبی ز نی به حرب تهمتن درآورم

چون کوه خسته سینه کنندم به جرم آنک

 

فرزند آفتاب به معدن درآورم

از جور هفت پرده‌ی ازرق به اشک لعل

 

طوفان به هفت رقعه‌ی ادکن درآورم

از کشت‌زار چرخ و زمین کاین دو گاو راست

 

یک جو نیافتم که به خرمن درآورم

از چنگ غم خلاص تمنی کنم ز دهر

 

کافغان بنای و حلق چو ارغن درآورم

چون زال، بسته‌ی قفسم نوحه زان کنم

 

تا رحمتی به خاطر بهمن درآورم

نی‌نی که با غم است مرا انس لاجرم

 

مریم صفت بهار به بهمن درآورم

نشگفت اگر چو آهوی چین مشک بردهم

 

چون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم

چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم

 

از شاخ سدره مرغ نوازن درآورم

زانو کنم رصدگه و در بیع خان جان

 

صد کاروان درد معین درآورم

غم بختی‌ای است توسن و من یار کاروان

 

از خان بی‌پشت بختی توسن درآورم

دل تنگ‌تر ز دیده‌ی سوزن شده است و من

 

بختی غم به دیده‌ی سوزن درآورم

غم تخم خرمی است که در یک دل افکنم

 

دردی است جنس می که ز یک دن درآورم

عنقای مغربم به غریبی که بهر الف

 

غم را چو زال زر به نشیمن درآورم

در گلشن زمانه نیابم نسیم لطف

 

دود از سموم غصه به گلشن درآورم

فقر است پیر مائده افکن که نفس را

 

بر آستان پیر ممکن درآورم

آب حیات از آتش گلخن دمد چو باد

 

گر نفس خاک پاش به گلخن درآورم

آری ز هند عود قماری برم به روم

 

گر حمل‌ها به هند ز روین درآورم

چندی نفس به صفه‌ی اهل مصفا زدم

 

یک چند پی به دیر برهمن درآورم

چون کار عالم است شتر گربه من به کف

 

گه سجده‌گاه ساغر روشن درآورم

از هزل و جد چو طفل بنگزیردم که دست

 

گاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم

جنسی نماند پس من و رندان که بهر راه

 

چون رخش نیست پای به کودن درآورم

آهوی مشک نیست چه چاره ز گاو و بز

 

کز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم

چون چرخ سرفکنده زیم گرچه سرورم

 

آغوش از آن به خاک فروتن درآورم

دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش

 

حاشا که من شکست به دشمن درآورم

تهدید تیغ می‌دهد آوخ کجاست تیغ

 

تا چون حلیش دست به گردن درآورم

کانرا که تیشه رخنه کند فضل کان نهم

 

رخنه چرا به تیشه‌ی کان کن درآورم

در دیولاخ آز مرا مسکن است و من

 

خط فسون عقل به مسکن درآورم

همت شود حجاب میان من و نظر

 

گر من نظر به عالم ریمن درآورم

آسیمه سر چو گاو خراسم که چشم بند

 

نگذاردم که چشم به روغن درآورم

در رنگ و بوی دهر نپیچم که ره روم

 

ارقم نیم که یال به چندان درآورم

من نامه بر کبوتر راهم ز همرهان

 

باز اوفتم چو دیده به ارزن درآورم

گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانک

 

رخت امان به خلد مزین درآورم

جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد

 

آخر مثلثی به مثمن درآورم

چون خرمگس ز جیفه و خس طعمه چون کنم

 

نحلم که روزی از گل و سوسن درآورم

چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخ

 

بر خوان جان دو نان ملون درآورم

با آنکه قانعم چو سلیمان ز مهر و ماه

 

نان ریزه‌ها چو مور به مکمن درآورم

نسرین را به خوشه‌ی پروین بپرورند

 

تا من به خون دو مرغ مسمن درآورم

مرد توکلم، نزنم درگه ملوک

 

حاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم

آن‌کس که داد جان، ندهد نان؟ بلی دهد

 

پس کفر باشد ار به دل این ظن درآورم

چون موسیم شجر دهد آتش چه حاجت است

 

کتش ز تیه وادی ایمن درآورم

گردون ناکس ار نخرد فضل من رواست

 

نقصی چرا به فضل مبرهن درآورم

بهرام‌وار گر به من آرند دوکدان

 

غارت چرا به تیغ و به جوشن درآورم

ز آن غم که آفتاب کرم مرد برق‌وار

 

شب زهره را چو رعد به شیون درآورم

این پیرزن هنوز عروس کرم نزاد

 

پس سر چرا به خطبه‌ی این زن درآورم

گفتم به ترک مدح سلاطین، مبین از آنک

 

سحر مبین به شعر مبین درآورم

کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکی

 

پیشش زبان به گفتن سن‌سن درآورم

خاقانی مسیح دمم پس به تیغ نطق

 

همچون کلیم رخنه‌ی الکن درآورم

بهر دو نان ستایش دو نان کنم؟ مباد

 

کب گهر به سنگ خماهن درآورم

چون موی خوک در زن ترسا بود چرا

 

تار ردای روح به درزن درآورم

هم نعت حضرت نبوی کان نکوتر است

 

کاین لعل هم به طوق و به گردن درآورم

کحال دانشم که برند اختران به چشم

 

کحل الجواهری که به هاون درآورم

گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم

 

گنجی که سر به حصن محصن درآورم

چون نیست وجه‌زر نکنم عزم مکه باز

 

جلباب نیستی به سر و تن درآورم

تبریز غم فزود مرا آرزوم هست

 

کاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم

خوش مقصدی است ار من و خوش مامن ارزروم

 

من رخت دل به مقصد و مامن درآورم

چون مور ساز خانه به اخلاط درکشم

 

چون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم

منت برد عراق و ری از من بدین دو جای

 

بحری ز نظم و نثر مدون درآورم

بس شکر کز منیژه و گیوم رسد که من

 

شمعی به چاه تیره‌ی بیژن درآورم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:58  توسط هم قبیله  | 

طب بوصویلح

مریض طفل مزاجند عاشقان ورنه

دوای درد تغافل دو روز پرهیزست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:53  توسط هم قبیله  | 

شعر

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

سعدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:47  توسط هم قبیله  | 

شعر

کفرست اما می کنم این ادعا را

تسخیر کردی در دلم جای خدا را

یک لحظه در من خیره شو بهتر ببینی

آیینه قادر نیست توصیف شما را

اهرام سر خم می کند، آیینه سهلست

وقتی ببیند اینچنین قدی رسا را

طراحی چشم تو نقش بیستون را

از روی برد وهیبتت آپادانا را

اسکندر از بدو تولد در پی ات بود

با این بهانه زیر و رو کرد آسیا را

عقل ودلم دو تاج و تخت ضد هم بود

با یک اشاره فتح کردی هر دو تا را

من معتقد هستم که باید جای خورشید

می چید گرداگرد تو سیار ها را

بد جور  دلتنگ خودش شد ، آفریدت!!

از اینکه او محرم ندید آیینه ها را

حتی شکایت هم نکرد از اینکه می دید

تدبیر هر چیزی به جز خود کرده ها را

یک قافیه تکرار کردن مزه دارد

ماندم چه بنویسم !(خدا ) را یا ( شما ) را؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:40  توسط هم قبیله  | 

شعر

بند بند اعضای وجودم
از هم می گسلد
و قتی بند شلو ارت از هم باز می شود
پسر
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:37  توسط هم قبیله  | 

شعر

و ه که چه شیرین است


لبهایت !!!!!!!!!!!!!؟

نه !!!!

کفشهای کهنه ات !!!

اگر مربا کند کسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:36  توسط هم قبیله  | 

گوش ترحمي كو كز ما نظر نپوشد؟

دست غريق‌، يعني فرياد بيصداييم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:18  توسط هم قبیله  | 

قيامت مي‌كند حسرت‌، مپرس از طبع ناشادم‌

كه من صد دشت مجنون دارم و صد كوه فرهادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:16  توسط هم قبیله  | 

خَم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌كوش من‌

گران شد زندگي‌، امّا نمي‌افتد ز دوش من‌

تسلّي گشته‌ام چون موج گوهر، ليك زين غافل‌

كه خاك است اين كه مي‌نوشد زبان بحرنوش من‌

غم عمر تلف‌گرديده تا كي بايدم خوردن‌؟

ز هر امروز، شامي دارد استقبال دوش من‌

چنين ديوانة ياد بناگوش كه مي‌باشم‌؟

كه گوش‌ِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من‌

گريبان بايدم چون گل دريد از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافيت نشنيد گوش من‌

چه مي‌كردم اگر بي‌پرده مي‌كردم تماشايت‌؟

تو را در خانة آيينه ديدم‌، رفت هوش من‌

نشاندن نيست آسان همچو موج گوهر از پايم‌

محيط از سر گذشت‌، آسود تا يك قطره جوش من‌

به رنگي بي‌زبانم در ادبگاه نگاه او

كه گَردِ سرمه فريادي است از وضع خموش من‌

قيامت بود اگر خود را چنين آلوده مي‌ديدم‌

مرا از چشم خود پوشيد فضل عيب‌پوش من‌

نمي‌دانم شكفتن تا كجا خرمن كنم بيدل‌

سحر در جيب مي‌آيد تبسّم گلفروش من‌

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:14  توسط هم قبیله  | 

شعر

خيال مرهم كافور گُل‌فروش مباد

به روي تيغ تو ام چشم‌ِ زخم‌ِ دل باز است‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:11  توسط هم قبیله  | 

شعر

به رنگ گلشن از فيض حضورت عشرت‌آهنگم‌

مشو غايب كه چون آيينه از رخ مي‌پرد رنگم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 14:4  توسط هم قبیله  | 

حبسیه

ادبیات

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای

پستی گرفت همت من زین بلند جای

آرد هوای نای مرا ناله های زار

جز ناله های زار چه آرد هوای نای

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جان گزای

نه نه ز حصن نای  بیفزود جای من

داند جهان که مادر دهر است حصن نای

من چون ملوک سر ز فلک برگذاشته

زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پای

از دیده گاه پاشم درهای قیمتی

از  طبع گه خرامم در باغ دلگشای

 ای در زمانه  راست نگشته مگوی گج

وی پخته ناشده بخرد خام کم درای

امروز پست گشت مرا همت بلند

زنگارغم گرفت  مرا تیغ  غمزدای

از رنج تن تمام نیارم نهاد پی

وز درد دل تمام نیارم کشید وای

گیرم صبور گردم برجای نیست دل

گویم برسم باشم  هموار نیست رای

عونم نکرد همت دور فلک نگار

سودم نداد گردش جام جهان نمای

کاری تر است بر دل و جانم  بلا و غم

از رمح آب داده و از تیغ سر گرای

گردون چه خواهد از من بیچاره ضعیف

گیتی چه جوید از من درمانده گدای

گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر

ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای

ای محنت ار نه کوه شدی لحظه ای برو

ای دولت ار نه باد شدی لحظه ای بپای

ای تن جزع مکن که مجازی ست این جهان

وی دل غمین مشو که سپنجیست این سرای

ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد

وی کور دل سپهر مرا نیک بر گرای

در آتش شکیبم چون گل فرو چکان

بر سنگ امتحانم چون  زر بیازمای

از بهر زخم گاه چو سیمم فرو گداز

وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسای

ای اژدهای چرخ  دلم بیشتر بخور

وی آسیای دهر تنم بیشتر بسای

ای دیده سعادت تاری شو مبین

وی مادر امید سترون شو مزای

مسعود سعد دشمن فضل است روزگار

این روزگار شیفته را فضل کم نمای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:14  توسط هم قبیله  |