ماني شيرازي یکی از شعرای عاشق پیشه از شاه اسمعيل صفوي كه جوان زيبارويي بود در خلوت خواسته بود که ساق پا و بالاتر آن را بدو بنماید تا بر آن بوسه زند و همين كار باعث شد كه به سعايت امير نجم الدين زرگر كشته شود این شعر از اوست
حدیث درد من، گر کس نگفت، افسانه ای کمتر
وگر من هم نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر
اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد
وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر
از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر
چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد
که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر
مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو
برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:57  توسط هم قبیله
|
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:45  توسط هم قبیله
|
همه هست آرزویم که ببینم از تو روئی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:31  توسط هم قبیله
|
لي حبيب ساكن في السالميه
یا حمد یا خوی بلغهم سلامی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:32  توسط هم قبیله
|
نويت اسافر واسكن البحرين
وسط المنامه عند محبوبی
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:29  توسط هم قبیله
|
سل من بعینیه یصول
اهی اللحاظ ام النصول
شهرت عیونهم سیو
فا ما بمضربها فلول
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:51  توسط هم قبیله
|
و قالو بع فوادک حین تهوی
لعلک تشتری قلبا جدیداً
اذا کان القدیم هو المصافی
و خان فکیف آتمن الجدیداً
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:50  توسط هم قبیله
|
الو سلام، منزل خداست؟
این منم، مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفتهاید پاسخ سلام واجب است
به ما که میرسد، حساب بندههایتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیمهاست؟
چرا صدایتان نمیرسد؟ کمی بلندتر
صدای من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه میدهی برایت درد دل کنم
شنیدهام که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خویش تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه شماست
الو مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ میزنم، دوباره تا خدا خداست
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:48  توسط هم قبیله
|
هواشناسي طي 24 ساعت گذشته اعلام کرد که : اينجا دل يه نفر خيلي هواتو کرده
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:45  توسط هم قبیله
|
تا عشق مرا فاش نمي دانستي
با من ره پرخاش نمي دانستي
در عاشقي خويش مرا شهره شهر
دانستي و اي كاش نمي دانستي
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:32  توسط هم قبیله
|
خمس الحواس سائلنی
عنک و قلبی فیه جرحین
جرح تجافی و تجنی
جرح سکن فی القلب اسنین
ان کان قصدک تمتحنی
ارتاح حبیبی بین قوسین
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:31  توسط هم قبیله
|
فوادی منکب صدع جریح
و روحی لا تموت و استریح
و فی اظلاع نار لیس تطفی
کان وقودها قصب و ریح
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:29  توسط هم قبیله
|
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:26  توسط هم قبیله
|
وفای عهد مودت میان اهل محبت
نه چون بقای شکوفه است و عشق بازی بلبل
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:26  توسط هم قبیله
|
دامن کشیدن از کف عشاق نیک نیست
یوشف از این گناه به زندان نشسته است
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:25  توسط هم قبیله
|
فی اللاذقیه ضجه
ما بین احمد والمسیح
هذا بناقوس یدق
و ذا بماذنه یصیح
کل یوید دینه
یا لیت شعری ما الصحیح
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:16  توسط هم قبیله
|
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام
وای از این یوسف که من در پیرهن گم کرده ام
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:11  توسط هم قبیله
|
گر چه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم
تا در این راه بمیرم که وفادار تو باشم
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:9  توسط هم قبیله
|
سايهام را ميتوان چون زلف خوبان شانه كرد
بس كه طبع من به صد فكر پريشان آشناست
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:35  توسط هم قبیله
|
حسن بتان اينقدر نيست فريب نظر
گر نه تويي جلوهگر، آينه حيران كيست؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:29  توسط هم قبیله
|
نَفَس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا
تو ميگنجي و بس، گر در دل عشّاق جا باشد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:22  توسط هم قبیله
|
مكتوب شوق هرگز بي نامهبر نباشد
ما و ز خويش رفتن، قاصد اگر نباشد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:11  توسط هم قبیله
|
فسردگيهاي ساز امكان ترانهام را عنان نگيرد
حديث طوفان نواي عشقم; خموشي، از من زبان نگيرد
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:9  توسط هم قبیله
|
دل به ياد پرتو حسنت سراپا آتش است
از حضور آفتاب، آيينة ما آتش است
پيكر ما همچو شمع از گرية شادي گداخت
اشك هر جا بنگري آب است، اينجا آتش است
تا نفس باقي است، عمر از پيچ و تاب آسوده نيست
ميتپد بر خويشتن تا خار و خس با آتش است
گرمي هنگامة آفاق موقوف تب است
روز اگر خورشيد باشد، شمع شبها آتش است
عشق ميآيد برون گر واشكافي سينهام
چون طلسم سنگ، نام اين معمّا آتش است
بيادب از سوز اشك عاجزان نتوان گذشت
آبله در پا اگر بشكست، صحرا آتش است
شمع تصويريم، از سوز و گداز ما مپرس
پرتوي از رنگ تا باقي است، با ما آتش است
غرق وحدت باش اگر آسوده خواهي زيستن
ماهيان را هرچه باشد، غير دريا، آتش است
جز به گمنامي سراغ امن نتوان يافتن
ورنه از پرواز ما تا بال عنقا آتش است
نيست بيدل، بيقراريهاي آهم بيسبب
كز دل گرمم، نفس را در ته پا آتش است
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:3  توسط هم قبیله
|
جرأتي كو كه به رويت مژهاي باز كنم
چشمِ قرباني و نظّارة پنهاني هست
زين چمن خونِ شهيد كه قيامت انگيخت
كه به هر گل اثر دستي و داماني هست
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:0  توسط هم قبیله
|
مسيحاي مرا از من بگوييد
كه من تا كي به بستر بگذرانم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:55  توسط هم قبیله
|
گرفتار دو عالم رنگم از بيرحمي نازت
اسير الفت خود كن اگر ميخواهي آزادم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:52  توسط هم قبیله
|
كس نيامد محرم راز نفسدزديدنم
ورنه اين شمع خموش از دودمان ناله بود
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:49  توسط هم قبیله
|